|
آقای پیشی و خانم میشی
مینویسم اینجا تا روزگاری با خواندن مطالبم غرق در گذشته ام شوم.
|
سلام دوستای گلم،حالتون چطوره؟
بچه ها،مرسی از نظرات همگیتون،همشو می خونم ولی به خدا اصلا وقت نمی کنم جواب بدم یا به وبلاگاتون سر بزنم،دلم هم خیلی خیلی واسه نوشته هاتون تنگیده... الان فقط اومدم سری خلاصه اتفاقات رو بگم و برم،ایشاالله سر فرصت هم میام بهتون سر می زنم هم نظراتتون رو می جوابم... من بالاخره رفتم سر کار!!!بله،درست خوندید،از بین شرکت هایی که رزومه می فرستادم و می رفتم مصاحبه،بالاخره یه جا مشغول شدم،امروز دقیقا روز پنجمه که اینجا هستم،جای خوبیه،خدارو شکر،یعنی تا حالا که خوب بوده و من تو این ۵ روز کاملا به کار مسلط شدم و اینها هم با استخدام من موافقت کردن یعنی دیگه دوره آزمایشیم تموم شده پیشی هم بهتره،البته یه وقتایی بدخلقی می کنه ولی خب خیلی بهتره،اونم می زارم به حساب شرایط سختی که الان داریم همچنان در به در و خانه به دوش خونه ی این و اون هستیم،از ۶ اردیبهشت بهاین وضع افتادیم،خداییش خیلی سخته،خیلی خیلی خیلی... میریم خونه مامانم اینا،پیشی و مامانم هی با هم کل کل می کنن،میریم خونه ی بابای پیشی،پیشی با مامانش و خواهرش هی کل کل میکنه،اصلا دیگه دیوانه شدم به خدا،فقط دعا کنید این مستاجر بابام اینا زودتر بلند بشه که ما هم سر و سامون بگیریم... من فعلا میرم،ولی قول میدم سر فرصت حتما حتما بیام پیشتون،به خدا بی معرفت نیستم ها!!!فقط خیلی گرفتارم که نمی تونم زیاد بیام اینجا تروخدا فراموشم نکنید،من همتونو دوسی داااااااااااااااااااااارم... [ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 8:9 ] [ خانم میشی ]
[ ]
سلام دوستای خوبم حالتون چطوره گلای من؟به خدا دلم خیلی خیلی برای شما و اینجا تنگ شده بود ولی هم اینکه خیلی گرفتار بودم و هم شرایط طوری نبود که بتونم بیام اینجا تو این چند وقته خیلی خیلی اتفاقات تو زندگیم افتاده،هم خوب و هم بد زندگیم خیلی پستی و بلندی داشته که سعی می کنم خلاصه یه اشاره ای به همش بکنم اول اینکه من هنوز بیکارم و دنبال کار،هنوز کار پیدا نکردم دوم اینکه من جاری دار شدم!!!!من موندم تو کار این مردم که به چه راحتی دختر می دن!!!من فکر می کردم که ما شرایط ازدواج رو خیلی راحت گرفتیم در حالیکه دیدم نه بابا!!از ما بدتر هم هستن،نمی گم برادر شوهر من مشکلی داره،نه،ولی آخه اینجوریشم ندیده بودم که خیلی خیلی راحت و 2 روزه بدون هیچ تحقیقی جواب مثبت بدن و اصرار هم کنن که زودتر عقد بشن که همین اتفاق هم افتاد یعنی یک هفته بعد از بله برون عقد کردن!!اونم بسیار ساده و محضری بدون هیچ جشن و لباش و آرایشگاهی و حتی بدون هیچ مهمون و بزرگتری!!!چی بگم والا!!انشاالله که خوشبخت بشن سوم اینکه بالاخره ما خونه خریدیم ولی چه فایده که الان در به دریم!!خونه ایی که اجاره کرده بودیم رو تخلیه کردیم تا پولمون رو از صاحبخونه بگیریم و همه ی اساس ها رو بردیم تو یه اتاق مادربزرگه من،خونه ایی که خریدیم رو دادیم رهن وقرار شد بابام یه خونه تو پردیس که داره و الان دست مستاجره بده ما که یک سال بریم اونجا تا بتونیم پول رهن رو جور کنیم ولی مستاجر بابام بلند نمیشه و ما هم الان جا نداریم،یک شب خونه بابام،یک شب خونه پدرشوهر،خودمون یه جا،اساس ها یه جا،خیلی خیلی شرایط سختیه،البته از 15 تومن رهن مستاجر الان 8 تومنش رو داریم و بقیه اش هم مامانم اینا و یکی دیگه گفتن کمک می کنیم که ما بتونیم بریم خونه ی خودمون ولی متاسفانه مستاجرمون بلند نمیشه چون ما خونه رو مفت بهش دادیم،مستاجرمون همینی هست که خونه رو ازش خریدیم و گفت خودم یک سال میشینم و الان به هیچ وجه حاضر نیست بلند بشه،به ما هم خیلی داره فشار میاد،به پیشی میگم بیا با 15 تومن بریم یه جا رو رهن کنیم،یه اتاق بگیریم ولی مال خودمون باشیم،آسایش داشته باشیم،قبول نمی کنه،میگه بریم پردیس و پولمون رو سپرده کنیم که سر سال 2 تومن بیاد روش ولی این جور زندگی کردن برای خودش خیلی سخت تره،این یک هفته ایی که داریم اینطوری زندگی می کنیم،پیشی ازین رو به اون رو شده،نه خونه بابای من راحته نه خونه بابای خودش،محل من هم دیگه نمی زاره،بچه ها زن ها حس خیلی قوی ای دارن،من یه چیزایی رو حس میکنم،حس می کنم که پیشی از من بدش اومده،دیگه نمیاد سمتم،اصلا بهم لبخند نمیزنه،همش سرم داد میزنه،مشکلات و ناراحتی ها و دردهای من دیگه هیچ اهمیتی واسش نداره،هر جا هستیم همش من باید برم سمتش و نازشو بخرم،دیگه تو خیابون یا خونه نمیاد دستمو بگیره،من باید برم دستشو بگیرم،حتی یه وقتایی میرم بوسش کنم صورتشو برمیگردونه یا به زور بوس می ده،خودش که دیگه اصلا نمیاد سمتم که بوسم کنه،اگه تا ظهر بهش اس ام اس ندم یا زنگ نزنم،اونم حالی ازم نمی پرسه،بچه ها من دارم احساس خطر می کنم،نمی دونم چی کار کنم،هرچی باهاش حرف می زنم فایده ایی نداره،انگار با دیوار دارم می حرفم!این یک هفته شبی نبوده که جر و بحث نکنیم و من با چشم گریون خوابم نبره،اوضاع روحیم بدجور به هم ریخته است،تو بد شرایطی گیر افتادم،نمیدونم چی کار باید بکنم،دیگه حتی اشکای منم واسش بی ارزش شدن،خیلی راحت بهم میگه برو بمیر... حالم خیلی بده
[ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 ] [ 8:33 ] [ خانم میشی ]
[ ]
سلااااااااااااااااام دوست جونااااااااااااااااااااااااااااااااااام
وااااااااااااااااااااای که دیگه واقعا داشتم از دوریتون می ترکیدم آخ که چقدر دلم واسه تک تکتون تنگ شده بود وای به خدا شرمنده که زودتر نیومدم ،به خدا نمیشد،آخه می دونید که تو خونه سیستم ندارم،خونه مامانم هم هربار میومدم،همه بودن و من نمی تونستم بیام اینجا،چون اگه میومدم،وبلاگم لو میرفت!!!! وای که چقدر کار دارم،نظرات همهتونو که تایید کردم و جواب هم دادم،الان باید خلاصه اخبار را به اطلاعتون برسونم بعد هم تک تک بیام تو وباتون و یه چاق سلامتی و رفع دلتنگی کنم واقعا فکر نمی کردم انقدر بهتون وابسته بشم یعنی اینو از ته ته قلبم میگم ها،واقعا دووووووووووووووووووووووستتون داااااااااااااااااااااااااارم خب اول اینکه بگم از حالا به بعد پستای عادی رو دیگه رمزیش نمی کنم،فقط اونایی که نخوام غریبه بخونه رمزیش می کنم بعد اینکه از کجا دیگه بگم؟ الان خونه مامانم هستم،آخه یه دو سه هفته ایی هست که پیشی شبا شیفت میمونه و چون نمیذاره من شب خونه خودمون تنها باشم،منم میام خونه مامانم،الانم همه خوابیدن و منم داداشمو از اتاقش بیرون کردم که خودم بیام پای اینترنت و وب گردی و رفع دلتنگی عرضم به خدمتتون که هنوز بیکارم،ولی خدا وکیلی خونه چقدر میچسبه ها!!!! حالا می فهمم زن های خانه دار چه حالی می کنن!!!الان حدود ۳۴ روزه که بیکار شدم و تو این مدت خونه بودم و خونه داری می کردم،واقعا تازه معنای شوهرداری رو فهمیدم،ولی خب دنبال کار هم هستم دنبال بیمه بیکاریم هم رفتم و خداروشکر دادگاه به نفع من رای داد و حالا چون بیمه ام رد میشه و حقوق هم بهم میدن،دنبال یه کار مناسب می گردم،دیگه هرجایی نمی رم،خواهر پیشی واسم صحبت کرده یه جای دولتی،یعنی جایی که خودش کار میکنه،مصاحبه هم رفتم،مدیره که خیلی خوشش اومد،حالا قراره آخر اسفند بهم خبر بده،خیلی امید دارم که درست بشه،تروخدا واسم دعا کنید پیشی هم که دوباره یه جای جدید رفته که این جا خیلی بهتر از جاهای قبلیشه و قرار داد هم باهاش بستن خداروشکر خب این از اوضاع کار و اما بشنوید از اوضاع زندگی: بعد از اون دعوای کذایی،آرامش برگشت به زندگیم،البته به زندگیه مشترک خودم و شوهرم،آخه خانوادم به خصوص مامانم به شدت با پیشی مشکل پیدا کردن و اصرار اصرار که من از پیشی جدا بشم ولی من نشستم دودوتا چهار تا کردم،دیدم نباید به همین راحتی زندگیمو از دست بدم،بالاخره مشکلات تو همه زندگی ها هست،مهم اینه آدم وایسه و در مقابل مشکلات کوتاه نیاد،من پیشی رو دوست دارم و میخوام باهاش زندگی کنم،ولی متاسفانه مادرم از اون مادرای دانایی نیست که دخترشو نصیحت کنه و نصیحت های خوب بکنه،هر بار که باهاش حرف می زنم از پیشی و خونوادش بد میگه،منم دیگه یه گوشم شده در و یه گوشم شده دروازه،دیگه سکوت می کنم در مقابل حرفاش،می خوام زندگیمو بسازم تو شیدایی،جمشید یه حرف خیلی قشنگی زد،خیلی خوشم اومد،گفت : اینکه میگن تا ثریا می رود دیوار کج واسه آدمای تنبله،کجی رو از هر جایی میشه صافش کرد منم حالا میخوام کجی های زندگیمو یواش یواش و با کمک خدا،صاف کنم با مامانم اینا هم رفت و آمد میکنم و زنگ میزنم ولی دیگه نمیزارم حرفاش تو زندگیم تاثیر بذاره فعلا هم خودم تنها میام خونشون و پیشی نمیاد،اینطوری بهتره،یه مدت که بگذره بهتر هم میشه،زمان همه مشکلاتو حل میکنه راستی همین امرزو تو سایت دیدم که پیشی دانشگاه قبول شده،آخه پیشی فوق دیپلم داره و الان مهندسی قبول شده وقتی فهمیدم خیلی خیلی خوشحال شدم ولی بعدش ... آخه دانشگاه آزاد خیلی خرجش زیاده،ترمی حدودا ۱ میلیون میشه،منم که الان بیکارم،خودش هم میگه چقدر حقوق میگیره؟ماهی ۴۰۰ هزار تومان هم قسط داریم،تازه می خوایم خونه هم بخریم!!!! نمی دونم والا چی کار کنم؟از یه طرف دوست دارم شوهرم هم مثل خودم مهندس بشه از یه طرف از پس خرجش نمی تونیم بر بیایم نمی دونم چی کار کنیم؟؟!!؟
[ دوشنبه سوم بهمن 1390 ] [ 0:5 ] [ خانم میشی ]
[ ]
[ سه شنبه سیزدهم دی 1390 ] [ 15:10 ] [ خانم میشی ]
[ ]
[ چهارشنبه سی ام آذر 1390 ] [ 11:36 ] [ خانم میشی ]
[ ]
[ دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 ] [ 11:36 ] [ خانم میشی ]
[ ]
[ دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 ] [ 11:14 ] [ خانم میشی ]
[ ]
[ دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 ] [ 8:55 ] [ خانم میشی ]
[ ]
[ چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390 ] [ 9:45 ] [ خانم میشی ]
[ ]
[ شنبه نوزدهم آذر 1390 ] [ 16:33 ] [ خانم میشی ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |